تبلیغات
ترس و وحشت - وحشت در محله قدیمى قزوین
دوشنبه 25 آبان 1388

وحشت در محله قدیمى قزوین

   نوشته شده توسط: ashkan amin    

اعضاى هشت نفره یك خانواده قزوینى ادعا مى كنند كه از ۱۱ماه پیش یك «بچه جن» با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسیله او از آنچه در آینده روى مى دهد مطلع شوند. فرزندان این خانواده پس از دوستى و آشنایى با این بچه «جن» دچار مشكلات شدید روحى و روانى شده اند.
• نخستین بار چه گذشت
خانه در محله اى قدیمى واقع شده است. پدر خانواده با نگرانى در مورد آنچه كه روى داده مى گوید: ۱۱ماه پیش بود. پسر كوچكم كه ۱۵ساله است دچار حالت تشنج گونه شدیدى شده و در ناحیه گردن تمام رگهایش متورم شده و عضلات دستها و صورتش به شدت منقبض شده بود. او با صداى وحشتناكى با تمام ما درگیر شده بود.
وى گفت: از اینكه پسرم دچار جنون آنى شده ترسیده بودم ونمى دانستم چه كار كنم، هیجان او به اندازه اى بود كه همه به او خیره شده بودیم تا اینكه او جلوى آینه رفت و در آن شروع به حرف زدن كرد.
وى گفت: بعد از آن كم كم آرام شد و بعد با اشاره به ما گفت: این دختر دوست من است. ما هیچ كس را نمى دیدیم ولى او در آینه شروع به صحبت كردن با او كه روز بعد وقتى سرسفره براى خوردن ناهار نشسته بودیم همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد، پسرم در یك لحظه پارچ را برداشته و به دیوار كوبید و گفت: مامان! حواست كجاست؟ چرا پارچ را روى سر دوست من مى گذارى؟ خیلى از این وضعیت احساس خطر كردم براى همین بود كه همان روز پسرم را به نزد یك متخصص روانپزشكى بردم و مشكل را با آنان در میان گذاشتم ولى دكتر قرص آرامبخش براى او نوشت كه هیچ تاثیرى روى او نداشت و تنها براى مدتى او را آرام مى كرد.

*دومین جن زده
وى گفت: وضعیت پسرم همه اعضاى خانواده را پریشان كرده بود. همه نگران وضعیت او بودیم و مى ترسیدیم كه مبادا بلایى سر او بیاید. در این میان دخترم كه تازه نامزد كرده بود بیشتر از بقیه احساس نگرانى مى كرد. بعد از چندروز متوجه شدم دخترم كه پرشور، اجتماعى و سرو زبان دار بود، ساعتها گوشه اى مى نشیند و به حالت افسردگى مبتلا شده است.
دخترم دیگر از خانه بیرون نمى رفت و در گوشه اى مى نشست. ساعتها گریه مى كرد. فكر مى كردم به خاطر وضعیت برادرش به این روز افتاده است، ولى بعد از چندروز حالت عجیبى از او سر زد او ناخن هایش را به شدت مى جوید و در زمانى كه در اتاق تنها بود با خودش حرف مى زد. نامزد دخترم از وضعیتى كه پیش آمده بود گلایه مى كرد و رفتارهاى دخترم با او باعث شد كه او ناراحت شود و سرانجام به توصیه من رفت و آمدش را به خانه ما كم كرد.
این پدر ادامه داد: دخترم در حرفهایش جسته و گریخته از دخترى حرف مى زد كه ما قادر به دیدن او نبودیم. او كم كم دیگر جلوى ما با موجودى حرف مى زد كه به چشم ما نمى آمد. هر روز شانه اى به دست مى گرفت و درهوا طورى تكان مى داد كه انگار دارد موهاى كسى را شانه مى كند.
وى ادامه داد: چند روزى گذشت یك روز تشنج شدیدى به او دست داد و در یك لحظه به طرف من حمله كرد. از این رفتار دخترم تعجب كردم. او با ناراحتى به من گفت: بابا! تو مقصر تمام بدبختى هائى هستى كه براى دوست من به وجود آمده است. سعى كردم او را آرام كنم. از او علت را پرسیدم و او گفت: تو دست هاى دوست مرا سوزانده اى.

*سومین جن زده
پدر مى گوید: پسر دیگرم هم بعد از مدت كوتاهى مثل آن دو شد. او هم از دوستى حرف مى زد كه ما او را نمى دیدیم. مى دانستیم كه این پسرمان هم مثل آن دوتاى دیگر جن زده شده است.

*پیشگویى
مادر خانواده در حالى كه ناراحت است مى گوید: در شرایطى بودیم كه نمى دانستیم چه كنیم. شوهرم و من به هر درى مى زدیم به نتیجه نمى رسیدیم. یك روز دخترم را شروع به نصیحت كردم و به او گفتم: دخترم تو چرا پدرت را آدمى سنگدل مى دانى كه دوست تو را سوزانده است. او آدم مهربانى است. دخترم گفت: مى دانى كه بابا قبلاً قصد ازدواج با شخص دیگرى را داشته است و اصلاً به تو هیچ علاقه اى ندارد. بعد هم گفت: زیاد نگران دایى نباش. دایى دچار ناراحتى كلیه است و تا ۱۰ ماه دیگر مى میرد. ۱۰ ماه بعد برادرم در بیمارستان جان سپرد. دیگر متوجه خطر جدى در نزدیك خودمان شده بودیم. هركس آدرسى از پزشك، دعانویس و امامزاده مى داد بچه ها را به آنجا مى بردیم. حتى گفتند زنى در شمال كشور امكان تسخیر اجنه را دارد و ما بچه ها را به آنجا بردیم. خانه آن زن در روستایى دورافتاده بود. پیرزن بچه هایم را داخل اتاقى برد. صداى ضجه بچه هایم را مى شنیدم، دیوانه شده بودم نمى توانستم تحمل كنم. شوهرم هم وضعیت بدترى از من داشت پیرزن با سرسختى به ما اجازه واردشدن به اتاق را نمى داد.
وى گفت: پنج روز آنجا بودیم. بچه هایم آرامتر شده بودند. پیرزن به من گفت: مقصر اصلى تمام این ماجراها شوهر تو است. ولى نه من و نه شوهرم واقعاً علت را نمى دانستیم. چند روز بعد از بازگشتن به قزوین دوباره سردردها، تشنج ها، حرف زدن ها، شانه زدن موهاى دخترك جن و واگویه ها وپیشگویى ها شروع شد. هر روز وقتى سر سفره ناهار یا شام مى نشستیم مى دانستیم كه دخترم قاشق قاشق به دوستش غذا مى دهد. او قاشق را پر مى كرد در هوا مى چرخاند و به سوى كسى كه كنارش نشسته بود مى گرفت و غذاى درون قاشق در یك لحظه ناپدید مى شد، بى آنكه ببینیم كسى قاشق را به دهان مى برد.
پسر كوچك خانواده كه ۱۵ ساله است مى گوید: دوستم دخترى است كوچك. او مثل ما لباس مى پوشد ولى دست هاى او سوخته است. دوستم همیشه گریه مى كند و از پدرم ناراحت است.

*چرا؟
پسرك مى گوید: خب معلوم است پدرم دست هاى او را سوزانده است. پدر من، پدر ومادر او را هم سوزانده و كشته است. پسرك بغض مى كند و مى گوید: او در كنار من مى نشیند و من با اوحرف مى زنم و او اطلاعات زیادى را به من مى دهد.

*چهارمین جن زده
خاله بچه ها كه از شنیدن وضعیت بچه هاى خواهرش نگران شده است راهى قزوین مى شود تا جویاى حال آنان شود ولى این زن بعد از چند روز اقامت در این خانه وقتى به خانه اش باز مى گردد، دچار همین حالات مى شود بر اثر پیش آمدن این حالات، همه از او فاصله مى گیرند و مشكلات زیادى براى او و خانواده اش پیش مى آید.

*كودكان جن زده محله
چند كودك و نوجوان كه به نوعى از دوستان فرزندان این خانواده قزوینى هستند بعد از مدتى دچار حالات مشابهى مى شوند. وضعیت همسایگان محله به هم ریخته است. یكى از این خانواده ها كه ادعا مى كند فرزندش جن زده شده یك كوچه بالاتر و دیگرى چند كوچه آن سوتر ساكن است.

*بچه جن
تمام این كودكان در مورد دوست كوچك خود مى گویند: او دخترى كوچك است. كاملاً شبیه انسان است. دست هایش سوخته است. لباس تمیز ومرتبى بر تن دارد. او همیشه در حال گریه وزارى است. موهایش بلند است و مثل همه انسانها حرف مى زند. پدر خانواده در مورد حالاتى كه در تمام فرزندانش مشاهده كرده است مى گوید: وقتى در لحظاتى بچه هایم ادعا مى كنند كه دوست جن شان را مى بینند دست هایشان مثل او از هم به دو طرف باز مى شود. عضلاتشان كشیده شده، چشمان شان كاملاً سرخ و پرخون و رگ هاى گردنشان متورم و چهره شان دگرگون مى شود.

*ادامه پیشگویى ها
بچه ها گاه و بى گاه از مرگ، نبودن همسایه، آمدن میهمان، كتك و دعوا در محل كار خبر مى دهند. در حالى كه این پیشگویى ها تاكنون كاملاً درست بوده است. مادر بچه ها با گریه مى گوید: نمى دانم چرا بچه هایم اینطورى شده اند. از این وضعیت ناراحت هستیم. آنها بعد از تشنج با تزریق سرم و دارو آرام شده و به حالت عادى باز مى گردند.
• متخصصان چه مى گویند؟
یك كارشناس ارشد روانشناسى با اشاره به مشكلات روحى و روانى این افراد مى گوید: جن قابل لمس یا دیدن نیست. در احادیث و روایت اسلامى نیز به آن اشاره شده ولى به صورتى كه این خانواده وبچه ها ادعا مى كنند نیست به احتمال قوى همه این افراد دچار ناراحتى روحى-روانى كه زاده تخیل و تلقین است شده اند.


http://francinetannenbaum.hatenablog.com/archive/2015/08/29
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:43 ق.ظ
You're so interesting! I do not suppose I have read a
single thing like that before. So great to discover
somebody with a few original thoughts on this
topic. Seriously.. many thanks for starting this up. This web site is something that's
needed on the web, someone with a little
originality!
Florene
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:24 ب.ظ
Fantastic beat ! I wish to apprentice at
the same time as you amend your web site, how could
i subscribe for a weblog website? The account aided me a acceptable deal.
I had been a little bit familiar of this your broadcast offered bright transparent idea
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 02:58 ق.ظ
you're in reality a good webmaster. The site loading velocity is amazing.
It sort of feels that you are doing any unique
trick. Also, The contents are masterpiece. you've done a magnificent process on this subject!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر