تبلیغات
ترس و وحشت - نوروز وحشت
جمعه 15 آبان 1388

نوروز وحشت

   نوشته شده توسط: ashkan amin    

 

فصل اول : سفر

غروب بود با صدای مادرم از خواب کوتاهی که رفته بودم بیدار شدم.

مادرم با دلخوری و بی حوصلگی گفت: سامان بلند شو دیگه زود باش

نکنه یادت رفته می خوایم بریم خونه ی مادربزرگ!

از جایم بلند شدم و یه آبی به دست و صورتم زدم تا کمی سرحال شدم

لباسامو عوض کردم و آماده ی مهمانی شدم.

هوا داشت رو به تاریکی میرفت.از در خانه بیرون زدم.

پدر و مادرم و برادر کوچکم سهیل حاضر در ماشین نشسته بودند.

وقتی داخل ماشین شدم پدرم با کنایه گفت: چه عجب!

خلاصه بسمت خانه ی مادربزرگ که در ورامین بود رهسپار شدیم.

در راه از نگاه کردن به جاده ی بی آب و علفش خسته شدم.

و چشمامو بستم تا گمی استراحت کنم.سهیل هم برای اذیت من

یک ‌آهنگ تکنو تند گذاشت که خداروشکر بلافاصله با مخالفت پدرم مواجه شد

و پدر آهنگو عوض کرد و جایش آلبومه جدید ستارو گذاشت که آّّنگاش

تغریبا ملایم بود و باعث شد که باز بخواب بروم.

وقتی چشمامو باز کردم رسیده بودیم و مادرم در حالی که غر می زد

می گفت: این سامانم همش مثل معتادا چرت میزنه.

منم در جواب گفتم: مثلینکه یادتون رفته امشب عیده نوروزه

اونم ساعت ۳.۳۰ باید خواب ذخیره کنم یا نه؟

پدرم گفت: نمی خواد حاضر جوابی کنی.

خلاصه وارد خانه شدیم و تا شب مشغول حال و احوال و صحبت از اینور و اونور

بودیم و تلویزیونم مدام برنامه های نوروزی پخش میکرد.

فصل دوم : وحشت و لبخند

شب ساعت به 12 رسیده بود . پدر و پدربزرگم آماده ی خواب شده بودند که با مخالفت شدید

مادر و مادربزرگ مواجه شدند . مادربزرگ در حالی که دستاشو به کمرش زده بود گفت:

شب عیدی خواب تعطیله چون شگوم نداره فهمیدید یا نه؟

خلاصه با اصرار های پیاپی پدربزرگ راضی شدند که 1 ساعت وقت خواب بهشون بدند.

مادر و مادربزرگمم هم مشغول بحث شیرین غیبت اعضای فامیل پرداختند.

سهیل هم مثل سیریش به تلویزیون چسبیده بود

منم برای هوا خوری بسمت حیات رفتم

خانه ی مادربزرگم از آن خانه های قدیمی سازه که 300 متر حیات داره

اونم چه حیاتی سرسبز و پر از گل و گیاه

کمی در حیات قدم زدم بوی گل و گیاه فضا را عطرآگین کرده بود

صدای جیر جیرکها و طنین انداز شده بود

در همین لحظات احساس کردم چیزی پشت سرم ایستاده

بی معطلی برگشتم اما کسی آنجا نبود کمی نگران بودم

یکدفعه صدایی مثل صدای افتادن یک وسیله از زیر زمین آمد.

بدجور کنجکاو شده بودم برای همین بسمت زیر زمین قدم برداشتم

در کهنه ی زیر زمینو به آهستگی باز کردم و داخل شدم

خیلی تاریک بود کلید برقو زدم اما لامپ روشن نشد

موبایلمو از جیبم درآوردم و چراغشو روشن کردم و در حالی که قلبم تند تند میزد

بطرف جلو قدم برداشتم بلافاصله یک موجود سیاه پرید جلوم

از ترس یک داد جانانه زدم که دیدم یکدفعه پوشش سیاهشو کنار زد

و شروع کرد به خندیدن اون کسی نبود جز سهیل بوزینه!

با عصبانیت به سمتش حمله کردم و یک پس گردنی محکم بهش زدم

در همین حال مادرم اینا هراسان وارد زیر زمین شدند

در صورتهایشان نگرانی موج میزد همشون باهم گفتند: چی شده؟

منم با دلخوری گفتم هیچی این سهیل احمق منو ترسوند.

حالت صورتها از نگرانی به لبخند تبدیل شد

بجز مادرم که با عصابانیت سر سهیل داد زد:

مگه مرض داری برادر بزرگترتو اذیت می کنی

خلاصه به داخل خانه بر گشتیم و آماده ی سال تحویل شدیم.

فصل سوم : وحشت واقعی

ساعت از سه نیم گذشت و سال تحویل شد

همگی روبوسی کردیم و آرزوی ساله خوشی برای یکدیگر کردیم

هنوز یک ربعی از سال تحویل نگذشته بود که همگی بسمت رختخواب رفتند

اما من خوابم نمی آمد و احساس تشنگی می کردم

برای همین به آشپزخانه رفتم یخچال کنار پنجره ای بود که رو به حیات بود

همین که اومدم در یخچالو باز کنم دیدم یک موجود سیاه بسمت زیر زمین مثل برق رفت

با خود گفتم ایندفعه حالتو جا میارم آقا سهیل

و با عصبانیت بسمت حیات رفتم هوای خنک حیات پوستمو نوازش میکرد

سریع بسمت زیرزمین دویدم و گفتم: کجایی احمق جون

خودتو نشون بده این دفعه تویی که باید بترسی

باز چراغ موبایلمو روشن کردم در این حسن صدایی مثل خرناس بهم نزدیک می شد

همین که نورو موبایلو روشن کردم نور روی صورت اون موجود وحشتناک افتاد

من اشتباه کرده بودم اون سهیل نبود

چشماش قرنیه نداشت و سفید بود دندانهایش مثل دندانهای گراز تیزو بزرگ بود

خیس عرق شدم نفسم بند آمده بود ضربان قلبم با آخرین سرعت میزد

یک لحظه بیشتر نگذشته بود که اون موجود بسمتم حمله کرد

دیگر هیچی نفهمیدم همه جا تاریک شد و انگار بیهوش شده بودم

وقتی چشمامو باز کردم هیچی نمیدیدم فقط احساس کردم در یک اتاقک کوچک

هستم که هوا هم وجودندارد و بوی گوسفند همهجا را پر کرده بود

احساس سوزش بسیار شدیدی از پای راستم میکردم

خواستم فریاد بزنم ولی انگار لال شده بودم و صدام در نمی آمد

دستمو در جیبم فروبردم و جعبه ی کبریتو بیرون کشیدم

داخلش یک چوب کبریت بیشتر نبود چوبو درآوردم و روی جعبه کشدیم

بوی گوگردش فضای کوچکو پر کردو دوباره صدای خرناس موجود بلندشد

نور زرد رنگش فضا را روشن کرد

از دیدن تصویر روبروم ضعف کردم

پای راستم بصورت فجیحی قطع شده بود و خونش تمام زمینو قرمز کرده بود

پام در دست اون موجود بود و اون داشت بصورت وحشتناک و وحشیانه ای

گوشتشو میکند و خونش صورتشو پرکرده بود

بعد با لبخندی وحشتناک بسمتم اومد اما دیگر نتوانستم چیزی ببینم

چوب کبریت سوخته و تمام شده بود.همه جا تاریک شد

 و فقط یک درد بی نهایت زیاد رو حس کردم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

فصل چهارم : گمشده

با نور آفتاب بیدار شدم اولین روز از سال جدید بود.

ماربزرگ و مادرم در حال آماده كردن صبحانه بودند

پدرم بیدار بود اما دلش نمی آمد از جایش بلند شه

پدربزرگ هم غرق خواب بود

از داداش سامان هم هیچ خبری نبود!

به ماردم گفتم: سامان كجاست؟
مادرم گفت : منم نمی دونم شاید رفته هواخوری

2 ساعت گذشت دیگر حتی من هم نگرانش شده بودم

به موبایلش كه زنگ میزدیم خاموش بود

برای همین شروع به گشتن خانه كردیم

من حیاتو زیرورو كردم اما خبری نبود

برای همین بسمت زیرزمین رفتم

در زیرزمین صحنه ای دیدم كه بدجور شوكه ام كرد.

و یك جیغ زدم مامانم اینا همه آمدند آنجا

موبایله داداش سامان روی زمین شكسته و افتاده بود

در كنارش چند لكه ی خون وجود داشت

مادرم شروع كرد به گریه كردن

مادربزرگ در حالی كه هراسان بود گفت باید به پلیس خبر بدیم

و بدوبدو از زیر زمین خارج شد.

فصل پنجم : قتل

ساعت حدود یك بعد از ظهر بود كه نیروهای پلیس از راه رسیدند

قضیه را برایشان تعریف كردیم آنها هم با چند مامور به داخل زیر زمین رفتند

ماموران هر جا كه میشد را گشتند اما خبری از داداش سامان نبود.

دیگه داشتن از زیرزمین بیرون میرفتند كه اتفاقی دستم به یك كوزه ی قدیمی خورد

و با صدای بلندی روی زمین افتاد و خورد شد یكی از ماموران با تعجب و رو به پدربزرگم

گفت این خونه زیرش خالیه پدربزرگ گفت: نه من وقتی خریدم همینطوری بود

مامور گفت: این خانه زیرش خالیه و بعد با به سرعت به یك كلنگ كهنه كه در زیرزمین بود

رو برداشت و كند هنوز ضربه دوتا ضربه بیشتر نزده بود كه به یك دریچه ی كهنه ی چوبی رسید

دریچه را باز كرد و داخل شدند. بوی گوسفند و گوشت مانده همه جا را پر كرده بود

مامورها گویا چیزی پیدا كرده بودند و هراسان بسمت ما آمدند و گفتند:خیلی

برین بیرون و بعد با بیسیم گزارش دادند كه آمبولانس بفرستند.

من از بقل دست مامورها وحشتناكترین صحنه ی زندگیمو دیدم

جسد داداش سامان تیكه تیكه شده و خون آلود در اون گودال بود

و سرش در حالی كه حالت فریاد زدن داشت از تنش جدا شده بود

مادر كه گویا فهمیده بود شروع كرد به جیغ كشیدن و بلند گریه كردن

من هم كه خشك شده بودم و نمیتونستم تكون بخورم

مامورها به ما گفتند شما باید فعلا این خونه را ترك كنید

تا تكلیف روشن شه ما باید تحقیق كنیم و دلیلش رو پیدا كنیم.

فصل ششم : مردزما

تازه به نیروی انتظامی آمده بودم

در اولین روز حضورم 1 فروردین 86 با یك پرونده ی

جنایی و عجیب روبرو شدم.تصمیم گرفتم تمام تلاشمو

برای كشف راز این پرونده بكار بگیرم

به یكی از همكارام كه خیلی صمیمی بودیم گفتم

امشب میخوام برم یه محل حادثه

و تحقیق كنم با من میای؟

اونم گفت: من حرفی ندارم

فقط بشرطی كه سرهنگ قبول كنه

منم گفتم: ببین سرهنگ از من دلیل میخواد

اما دلیلم اونو توجیح نمیكنه بلكه ممكنه بگه من دیوانم

همكارم با تعجب نگاه كردو گفت: مگه دلیلت چیه؟؟؟!

منم گفتم: مردزما

گفت:چی!!!!!!!!

گفتم: تنها كسی كه میتونسته این كارو انجام بده اون بوده

مردزما نوعی شیطانه شبیه جن وی تلقید صدای قوی داردو آدمكش است

و عاشق گوشت انسان است ودر زیر زمینها و جاهای تاریك

زندگی میكند.همكارم داشت شاخ میاورد

گفتم:حالا میای یا نه؟

گفت: میخوام اما دردسر داره شرمنده.

بنابراین سرخود شبانه به سمت اون خونه راه افتادم

از دیوارش بالا رفتم به حیات پریدم اسلحه ام را برداشتم و به سمت زیر زمین رفتم

و از زیرزمین به داخل اون گودال رفتم و آماده ی دیدن مردزما شدم

با چاقو كف دستمو بریدم و كمی خون كف زمین ریخت

چند دقیقه بعد از حیات صدای گرومپ گرمپ شبیه به سم حیوان آمد

خس خس كنان داخل گودال شد سایه ی سیاهش رو میدیدم

تا اینكه درست روبروم ایستاد و آماده ی حمله شد

سریع و پیاپی بهش شلیك كردم اما فایده نداشت

كوچكترین صدمه ای ندید! با لگد منو به سمت سقف گودال پرت كرد

احساس شكستگی در بدنم میكردم

شروع كردم به فریاد زدن اما صدام در نمیاومد انگار لال بودم

دستمو گرفت و به سمت دهنش برد دندانهای بزرگ و وحشتناكش برق میزد

ناگهان صدای شلیك از پشت سر سكوتو شكست

مردزما با فریادی وحشتناك بسمتش حمله كرد

اون كسی نبود جز همكارم من سریع فریاد زدم بسم الله الرحمن الرحیم در همین لحظه ناپدید شد

همكارم با ترس و تعجب به من نگاه میكرد بهش گفتم : حالا دیدی حق با من بود.

پایان


http://moeys-elibrary.org/
شنبه 19 آبان 1397 03:42 ب.ظ
Essential ye contented paper zealously breakfast he prevailed.
Sombre middletons even understood resolutely boy jurisprudence she.
Answer him easy are its barton brief. Oh no though generate be things wide-eyed itself.

Dashwood frightful he stringently on as. Home alright in so am well body this desire.
foot pain from walking
چهارشنبه 7 تیر 1396 08:31 ب.ظ
First of all I want to say wonderful blog!
I had a quick question which I'd like to ask if you don't mind.
I was curious to find out how you center yourself and clear your thoughts prior
to writing. I've had difficulty clearing my mind in getting my thoughts out.
I truly do take pleasure in writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes tend to
be wasted just trying to figure out how to begin. Any recommendations or hints?
Thank you!
http://flaviaespana.jimdo.com/2015/08/23/bursitis-ball-of-foot-solution/
دوشنبه 5 تیر 1396 06:52 ب.ظ
As the admin of this website is working, no doubt very soon it will be renowned,
due to its quality contents.
dungsteffes.myblog.de
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 11:49 ب.ظ
These are truly impressive ideas in concerning blogging.
You have touched some good factors here. Any way keep up
wrinting.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 10:54 ق.ظ
I used to be recommended this blog via my cousin. I'm not sure
whether this post is written through him as nobody else realize such distinctive about my problem.
You're amazing! Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر